fall apart

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

fall a·part/fɔl əˈpɑrt/
1phrasal verb (فعل عبارتی)common

فعل عبارتی — از هم پاشیدن (1)

از هم پاشیدنخراب شدن

تکه‌تکه شدن یا آن‌قدر خراب شدن که دیگر قابل استفاده نباشد.

To break into pieces or become damaged and unusable.

«صندلی قدیمی دارد از هم می‌پاشد.»

The old chair is falling apart.

«کتاب در دستم از هم باز شد.»

The book fell apart in my hands.

2phrasal verb (فعل عبارتی)common

فعل عبارتی — از هم پاشیدن (2)

از هم پاشیدنکنترل خود را از دست دادن

از نظر روحی از هم پاشیدن یا دیگر نتوانستن درست عمل کرد.

To lose emotional control or stop functioning effectively.

«او پس از شنیدن خبر از هم پاشید.»

She fell apart after the news.

«تیم زیر فشار از هم پاشید.»

The team fell apart under pressure.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000