frostbitten

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

frost·bit·ten/ˈfrɒstˌbɪt·ən/
adjective (صفت)common

صفت — سرمازده

سرمازدهدچار سرمازدگی

دچار سرمازدگی شده، آسیب پوست یا بافت به دلیل سرما.

Affected by frostbite, causing injury to skin or tissue due to cold.

«او پس از پیاده‌روی انگشتان سرمازده داشت.»

He had frostbitten fingers after the hike.

«پوست سرمازده نیازمند مراقبت پزشکی فوری است.»

Frostbitten skin needs medical care immediately.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000