fuss
نگرانی یا هیجان غیرضروری درباره چیزی
Unnecessary worry or excitement about something.
«بیخود برای اشتباهات کوچک هیاهو نکن.»
“Don't make a fuss over small mistakes.”
«او برای کلیدهای گم شدهاش سروصدا به پا کرد.»
“She made a big fuss about her lost keys.”
تفاوت با واژههای مشابه
متداول. به هیجان پرصدا اشاره دارد ولی بیشتر به سر و صدا و آشوب اشاره میکند.
Common. Means noisy excitement but usually implies more noise and disturbance than 'fuss'.
متضادها
بیدلیل نگرانی یا هیجان نشان دادن درباره چیزی
To show unnecessary worry or excitement about something.
«دست از سروصدا بردار و شروع به کار کن.»
“Stop fussing and start working.”
«او بابت سرد بودن غذا بیدلیل ناراحت شد.»
“She fussed about the food being cold.”
تفاوت با واژههای مشابه
روزمره. وقتی به ابراز نارضایتی اشاره دارد جایگزین مناسبی است ولی fuss بیشتر به هیجان بیمورد اشاره دارد.
Everyday. Can replace 'fuss' when referring to expressing dissatisfaction but 'fuss' is more about unnecessary excitement.