intracranial

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

in·tra·cra·ni·al/ˌɪntrəˈkreɪniəl/
intra-within / insidecrani-skull-alrelated to
adjective (صفت)technicalcomparative (تفضیلی): more intracranialsuperlative (عالی): most intracranial

صفت — داخل جمجمه‌ای

داخل جمجمه‌ایدرون جمجمه‌ای

واقع در داخل جمجمه یا مربوط به آن.

Located or occurring within the skull.

«فشار داخل جمجمه‌ای باید با دقت پایش شود.»

Intracranial pressure must be monitored carefully.

«او دچار خونریزی داخل جمجمه‌ای شد.»

He suffered an intracranial hemorrhage.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000