بازگشت

slick

/slɪk/
verb (فعل)common
past (گذشته): slickedpast participle (مفعولی): slicked-ing (حال): slicking3rd (سوم): slicks
صاف کردنلغزنده کردن

صاف و براق کردن چیزی با اعمال ماده‌ای مثل روغن یا آب.

To make smooth or glossy by applying a substance, often oil or water.

«آنها کف زمین را صاف کردند تا برق بیندازد.»

They slicked the floor to make it shine.

«موهایش را با ژل صاف کرد.»

He slicked back his hair with gel.

تفاوت با واژه‌های مشابه
polishصیقل دادن

رسمی. وقتی سطحی را براق می‌کنیم جایگزین slick می‌شود.

Formal. Can replace slick when referring to making surfaces shiny.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000