suck in
فعل عبارتی — به داخل کشیدن (1)
هوا، دود یا مادهای دیگر را به دهان، بینی یا ریه کشیدن.
To draw air, smoke, or another substance into the mouth, nose, or lungs.
«او یک نفس عمیق کشید.»
“She sucked in a deep breath.”
«سعی کن هیچ دودی را به داخل نکشی.»
“Try not to suck in any smoke.”
فعل عبارتی — به داخل کشیدن (2)
چیزی را با مکش یا نیرویی قوی به داخل کشیدن.
To pull something inward by suction or a strong inward force.
«جاروبرقی گردوغبار را به داخل کشید.»
“The vacuum sucked in the dust.”
«پنکه هوای خنک را به داخل کشید.»
“The fan sucked in cool air.”
فعل عبارتی — فریب دادن
کسی را فریب دادن یا وارد کاری کردن.
To deceive someone or persuade them to become involved in something.
«آگهی با وعدههای دروغین او را فریب داد.»
“The ad sucked him in with false promises.”
«با آن پیشنهاد آسان فریب خوردم.»
“I was sucked in by the easy offer.”
فعل عبارتی — شکم را تو دادن
شکم را به داخل دادن تا بدن لاغرتر به نظر برسد.
To pull in the stomach to make the body look thinner.
«او برای عکس شکمش را تو داد.»
“He sucked in his stomach for the photo.”
«او پیش از بستن زیپ لباس شکمش را تو داد.»
“She sucked in before zipping the dress.”