بازگشت

surfaced

sur·faced/ˈsɜːr.fɪst/
verb (فعل)common
past (گذشته): surfacedpast participle (مفعولی): surfaced-ing (حال): surfacing3rd (سوم): surfaces
نمايان شدنظاهر شدن

(زمان گذشته) بالا آمدن به سطح یا ظاهر شدن.

(Past tense) To come up to the surface or become visible.

«زیردریایی پس از چند ساعت زیر آب ظاهر شد.»

The submarine surfaced after hours underwater.

«مسائل جدید اخیراً ظاهر شده‌اند.»

New issues have surfaced recently.

تفاوت با واژه‌های مشابه
appearedظاهر شد

معمول. زمانی که به معنی ظاهر شدن است قابل جایگزینی.

Common. Interchangeable when meaning to become visible.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000