بازگشت

fixated

fix·at·ed/fɪkˈseɪtɪd/
fixateto focus one's attention-edpast tense or past participle
adjective (صفت)common
وسواس‌گونهمتمرکز شده

داشتن توجه یا علاقه‌ای شدید و وسواسی به چیزی.

Having one's attention or interest strongly focused or obsessed on something.

«او وسواس داشت که پروژه را قبل از موعد تحویل دهد.»

She was fixated on finishing the project before the deadline.

«او روی آن ایده متمرکز شد و به چیز دیگری فکر نمی‌کرد.»

He became fixated on the idea and could not think of anything else.

تفاوت با واژه‌های مشابه
obsessedدارای وسواس

متداول. تمرکز شدید و اغلب ناسالم را می‌رساند، مشابه fixated ولی گاهی شدیدتر.

Common. Implies strong, often unhealthy focus, similar to fixated but sometimes more intense.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000