بازگشت

flake

/fleɪk/
1noun (اسم)common
plural (جمع): flakes
تکه کوچکلایه نازک

قسمت کوچک و نازکی که از جسم بزرگ‌تر جدا شده است

A small, thin piece that has broken off from a larger object

«رنگ به صورت لایه‌های نازک ریخت.»

The paint fell off in flakes.

«لایه‌های نازکی از برف روی زمین را پوشانده بودند.»

Flakes of snow covered the ground.

تفاوت با واژه‌های مشابه
chipتکه

رایج. قطعه کوچک جدا شده است، مشابه flake ولی اغلب ضخیم‌تر.

Common. A small piece broken off, similar to flake but often thicker.

2verb (فعل)common
past (گذشته): flakedpast participle (مفعولی): flaked-ing (حال): flaking3rd (سوم): flakes
لایه‌لایه شدنپوسته‌پوسته شدن

به شکل قطعه‌های نازک جدا شدن یا ریختن

To shed or come off in flakes or thin pieces

«رنگ قدیمی در حال جدا شدن است.»

The old paint is flaking off.

«پوست او در زمستان پوسته‌پوسته می‌شود.»

His skin flakes in the winter.

تفاوت با واژه‌های مشابه
peelپوسته پوسته شدن

رایج. بیشتر برای پوست یا رنگ که جدا می‌شود به کار می‌رود، مشابه flake.

Common. Often used for skin or paint peeling, similar to flake.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000