بازگشت

imprisoned

im·pris·oned/ɪmˈprɪz.ənd/
adjective (صفت)common
زندانیمحبوس

زندانی شده یا در زندان نگه داشته شده.

Confined or kept in prison.

«او به مدت پنج سال زندانی شد.»

He was imprisoned for five years.

«سربازان زندانی منتظر محاکمه بودند.»

The imprisoned soldiers awaited trial.

تفاوت با واژه‌های مشابه
jailedزندان رفته

رایج. معنی مشابه مربوط به بودن در زندان.

Common. Similar meaning referring to being in jail.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000