بازگشت

inside

in·side/ɪnˈsaɪd/
inwithinsidea surface or boundary
1preposition (حرف اضافه)common
داخلدرونتویِ

درون؛ به سمت داخل چیزی.

Within the interior of; into the interior of.

«گربه داخل جعبه پنهان شده است.»

The cat is hiding inside the box.

«او کلیدهایش را داخل ماشین گذاشت.»

He left his keys inside the car.

تفاوت با واژه‌های مشابه
withinدرون، داخل (رسمی‌تر از inside و اغلب به معنای محدودیت‌های زمانی یا مکانی به کار می‌رود. 'Within the house' و 'Inside the house' هر دو صحیح هستند، اما 'within' می‌تواند بر مرزها تاکید بیشتری داشته باشد). 'Within' بیشتر برای اشاره به محدودیت‌های زمانی، مکانی یا انتزاعی به کار می‌رود. 'Submit your work within a week.' 'He found peace within himself.' 'Inside' بیشتر به فضای فیزیکی داخلی اشاره دارد. 'He is inside the car.'
inدر، داخل (کوتاه‌تر و رایج‌ترین حرف اضافه. اغلب قابل جایگزینی با inside است، اما 'inside' بر جنبه 'داخلی' بودن بیشتر تاکید دارد. 'He is in the room' و 'He is inside the room' هر دو درستند). 'In' بسیار عمومی‌تر است و می‌تواند به معنای قرار گرفتن در یک فضا یا دوره زمانی باشد. 'The book is in the bag.' 'Inside' بر فضای داخلی محدودتر تاکید دارد. 'Look inside the box.'
متضادها
2adverb (قید)common
type (نوع): placeadjective (صفت): innerposition (جایگاه): end
داخلدرونبه داخل

درون یا به سمت درون.

In or into the interior.

«باران می‌بارد، بیا برویم داخل.»

It's raining, let's go inside.

«سگ برای آمدن به داخل پنجه می‌کشید.»

The dog was scratching to get inside.

تفاوت با واژه‌های مشابه
indoorsدرون خانه (فقط به معنای درون یک ساختمان یا خانه. قابل جایگزینی با inside زمانی که منظور مکان بسته باشد، اما 'indoors' بیشتر بر جنبه خانه یا محل سرپوشیده بودن تاکید دارد). 'Indoors' به معنای 'درون یک ساختمان' یا 'در خانه' است و برای فعالیت‌هایی که در محیط بسته انجام می‌شوند به کار می‌رود. 'Let's play indoors.' 'Inside' می‌تواند به درون هر محفظه‌ای اشاره کند. 'He went inside the cave.'
inwardlyبه طور درونی، در باطن (به معنای حرکت به سمت مرکز یا درون یک چیز، اغلب به صورت ذهنی یا احساسی. 'He groaned inwardly' نه 'he groaned inside'). 'Inwardly' بیشتر برای بیان احساسات یا تفکرات درونی و بدون ابراز خارجی به کار می‌رود. 'She smiled inwardly at the joke.' 'Inside' اغلب به حرکت فیزیکی یا مکان فیزیکی اشاره دارد. 'He stepped inside.'
متضادها
3noun (اسم)common
plural (جمع): insides
درونباطنداخل

بخش یا سمت داخلی چیزی.

The inner part or side of something.

«داخل خانه به زیبایی تزئین شده بود.»

The inside of the house was beautifully decorated.

«او تمام جزئیات درونی کسب‌وکار را می‌داند.»

He knows all the insides of the business.

تفاوت با واژه‌های مشابه
interiorفضای داخلی (رسمی‌تر از inside، به خصوص برای فضاهای بزرگتر مانند ساختمان‌ها یا اتومبیل‌ها. 'The car's interior' رایج‌تر از 'the car's inside'). 'Interior' اغلب به فضای داخلی ساختمان‌ها، وسایل نقلیه و اشیاء بزرگتر اشاره دارد و بار معنایی طراحی یا ویژگی‌های آن فضا را نیز در بر می‌گیرد. 'The interior design of the house was modern.' 'Inside' می‌تواند به هر بخش داخلی کوچک یا بزرگ اشاره کند.
coreهسته، مغز (اشاره به بخش مرکزی و اصلی یک شیء یا مفهوم. قابل جایگزینی نیست مگر وقتی که منظور عمیق‌ترین یا اصلی‌ترین بخش باشد. 'The core of the apple' نه 'the inside of the apple' برای اشاره به بخش مرکزی). 'Core' به معنای بخش مرکزی و اساسی یک چیز است، اغلب غیر قابل لمس و حیاتی. 'The core of the problem.' 'Inside' به هر قسمت داخلی اشاره دارد.
متضادها
4adjective (صفت)common
comparative (تفضیلی): more insidesuperlative (عالی): most inside
داخلیدرونی

واقع در داخل یا درونی.

Situated on or in the interior.

«او مسیر داخلی را برای بردن مسابقه انتخاب کرد.»

He took the inside track to win the race.

«آنها به اطلاعات داخلی دسترسی داشتند.»

They had access to inside information.

تفاوت با واژه‌های مشابه
internalدرونی، داخلی (رسمی‌تر و اغلب برای سیستم‌ها، سازمان‌ها یا بدن انسان. 'Internal organs' یا 'internal conflict' رایج است). 'Internal' معمولاً برای اشاره به بخش‌های درونی یک سیستم، ساختار یا بدن به کار می‌رود. 'Internal combustion engine.' 'Inside' بیشتر به موقعیت مکانی اشاره دارد. 'The inside lane.'
innerدرونی، باطنی (اغلب برای اشاره به لایه‌های درونی یا احساسات. 'Inner peace' یا 'inner circle' رایج است). 'Inner' معمولاً به معنای نزدیک‌ترین به مرکز یا به بخش‌های عمیق‌تر و غیر فیزیکی (مانند احساسات) به کار می‌رود. 'The inner core of the Earth.' 'Her inner thoughts.' 'Inside' به سادگی به معنای واقع شدن در داخل است.
متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000