inside
درون؛ به سمت داخل چیزی.
Within the interior of; into the interior of.
«گربه داخل جعبه پنهان شده است.»
“The cat is hiding inside the box.”
«او کلیدهایش را داخل ماشین گذاشت.»
“He left his keys inside the car.”
تفاوت با واژههای مشابه
درون یا به سمت درون.
In or into the interior.
«باران میبارد، بیا برویم داخل.»
“It's raining, let's go inside.”
«سگ برای آمدن به داخل پنجه میکشید.»
“The dog was scratching to get inside.”
تفاوت با واژههای مشابه
متضادها
بخش یا سمت داخلی چیزی.
The inner part or side of something.
«داخل خانه به زیبایی تزئین شده بود.»
“The inside of the house was beautifully decorated.”
«او تمام جزئیات درونی کسبوکار را میداند.»
“He knows all the insides of the business.”
تفاوت با واژههای مشابه
واقع در داخل یا درونی.
Situated on or in the interior.
«او مسیر داخلی را برای بردن مسابقه انتخاب کرد.»
“He took the inside track to win the race.”
«آنها به اطلاعات داخلی دسترسی داشتند.»
“They had access to inside information.”