بازگشت

toy

/tɔɪ/
noun (اسم)common
plural (جمع): toys
اسباب‌بازیبازیچه

شیئی که کودکان با آن بازی می‌کنند.

An object for children to play with.

«کودک اسباب‌بازی مورد علاقه‌اش را بغل کرد.»

The child hugged his favorite toy.

«برای پسرش یک ماشین اسباب‌بازی خرید.»

She bought a toy car for her son.

تفاوت با واژه‌های مشابه
playthingبازیچه

رایج. کلمه‌ای دیگر برای اسباب‌بازی، گاهی بار احساسی یا شاعرانه دارد.

Common. Another word for toy, sometimes used with slight emotional or poetic sense.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000