بازگشت

plaything

play·thing/ˈpleɪˌθɪŋ/
playto engage in fun or amusementthingan object or item
noun (اسم)common
plural (جمع): playthings
اسباب‌بازیبازی‌چه

شیئی که کودکان با آن بازی می‌کنند؛ اسباب‌بازی.

An object for children to play with; a toy.

«کودک اسباب‌بازی مورد علاقه‌اش را محکم در آغوش گرفت.»

The child hugged his favorite plaything tightly.

«او اسباب‌بازی‌های قدیمی را از بازار جمع کرد.»

She collected old playthings from the market.

تفاوت با واژه‌های مشابه
toyاسباب‌بازی

کلمه رایج روزمره. در بیشتر زمینه‌های مربوط به اشیای بازی کودکانه می‌تواند جایگزین plaything شود.

Common everyday word. Can replace 'plaything' in most contexts referring to objects for children to play with.

amusementسرگرمی

به عنوان اسم کمتر برای شیئی استفاده می‌شود؛ بیشتر به فعالیت یا حالت سرگرمی اشاره دارد.

Less common as a noun for an object; refers more to the activity or state rather than a physical object.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000