fall through

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

/fɔl θru/
1phrasal verb (فعل عبارتی)common

فعل عبارتی — به‌هم خوردن

به‌هم خوردنعملی نشدن

طبق برنامه انجام نشدن یا به نتیجه نرسیدن.

To fail to happen or be completed as planned.

«فروش در آخرین لحظه به‌هم خورد.»

The sale fell through at the last minute.

«برنامه‌های سفرمان عملی نشد.»

Our travel plans fell through.

2phrasal verb (فعل عبارتی)common

فعل عبارتی — از میان افتادن

از میان افتادناز شکاف رد شدن

با افتادن از میان شکاف یا سطحی سست عبور کردن.

To pass through an opening or weak surface by falling.

«او از میان یخ افتاد.»

He fell through the ice.

«سکه از سوراخ جیبم افتاد.»

The coin fell through a hole in my pocket.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000