in one's bones
/ɪn wʌnz boʊnz/
phrase (عبارت)informal
عبارت — از ته دل
از ته دلدر عمق وجود
بهصورت عمیق و غریزی احساس یا دانسته شدن.
felt or known very deeply and instinctively
«از ته دلم میدانستم که او صادق است.»
“I knew in my bones that he was honest.”
«او در عمق وجودش حس میکرد که تغییر در راه است.»
“She felt in her bones that change was coming.”