بازگشت
adjective (صفت)common
مجبورتحت فشار
مجبور یا تحت فشار برای انجام کاری بودن.
Forced or urged to do something.
«او احساس فشار برای تصمیمگیری داشت.»
“He felt pressed to make a decision.”
«او تحت فشار زمان بود تا کار را تمام کند.»
“She was pressed by time to finish the task.”