shattered

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

shat·tered/ˈʃætərd/
adjective (صفت)common

صفت — شکسته

شکستهخرد شده

تکه‌تکه شده یا به شدت آسیب دیده.

Broken into many pieces or very badly damaged.

«شیشه پس از افتادن خرد شد.»

The glass was shattered after the fall.

«او پس از سفر طولانی احساس خستگی و ناامیدی می‌کرد.»

He felt shattered after the long journey.

تفاوت با واژه‌های مشابه
brokenشکسته

رایج. اصطلاح کلی برای چیزی که سالم یا کارا نیست؛ shattered معمولاً یعنی خرد خرد شدن.

Common. General term for something no longer whole or functioning; 'shattered' often implies being broken into very small pieces.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000