بازگشت

cord

/kɔːrd/
1noun (اسم)common
plural (جمع): cords
ریسمانطناب نازکطناب کوچک

ریسمان بلند و نازک و قابل انعطافی که از الیاف پیچیده شده ساخته شده باشد.

A long, thin, flexible string or rope made from twisted fibers.

«او بسته را با یک طناب نازک بست.»

She tied the package with a thin cord.

«سیم برق چراغ آسیب دیده است.»

The lamp's power cord is damaged.

تفاوت با واژه‌های مشابه
stringریسمان

روزمره. معمولاً بجای cord برای طناب‌های نازک و استفاده‌های روزمره به کار می‌رود؛ مثلاً «رشته مروارید». برای طناب‌های ضخیم به کار نمی‌رود.

Common. Often interchangeable with 'cord' for thin ropes used in everyday contexts, e.g. 'a string of beads'. Not used for thicker ropes.

ropeطناب

روزمره. معمولاً برای طناب‌های ضخیم‌تر و محکم‌تر به کار می‌رود؛ گاهی جای cord می‌نشیند ولی معمولاً cord نازک‌تر است. طناب معمولاً انعطاف‌پذیری کمتری دارد.

Common. Refers to thicker, stronger cords; can sometimes replace 'cord' but usually the latter implies thinner material. 'Rope' is less flexible.

متضادها
2noun (اسم)common
plural (جمع): cords
سیم برقکابل برق

کابلی که دستگاه را به منبع برق وصل می‌کند.

An electrical cable that connects a device to a power source.

«سیم را به پریز وصل کنید.»

Plug the cord into the outlet.

«سیم لپ‌تاپ خراب شده است.»

The cord of the laptop is damaged.

تفاوت با واژه‌های مشابه
cableکابل

رایج/فنی. گاهی بجای cord برای اتصال‌های الکتریکی استفاده می‌شود ولی کابل معمولاً سنگین‌تر یا چندسیمی است.

Common/technical. Often used interchangeably with 'cord' for electrical connections, but 'cable' can imply heavier or multiple wires.

3noun (اسم)technicalplural (جمع): cords
کورد (واحد چوب)

واحد اندازه‌گیری چوب برای سوخت، که برابر حجم ۱۲۸ فوت مکعب چوب چیده شده است.

A measure of stacked firewood equal to a volume of 128 cubic feet (firewood unit).

«برای زمستان یک کورد چوب خریدیم.»

We bought a cord of firewood for the winter.

«هر کورد چوب حدود یک ماه دوام دارد.»

Each cord of wood lasts about a month.

4noun (اسم)technical
عصبنخاعکورد عصبی

اصطلاح پزشکی برای دسته ضخیمی از تارهای عصبی، مانند نخاع.

Anatomical term for a thick bundle of nerve fibers, e.g. spinal cord.

«نخاع پیام‌ها را بین مغز و بدن منتقل می‌کند.»

The spinal cord transmits signals between the brain and body.

«صدمه به نخاع می‌تواند باعث معلولیت شود.»

Injury to the cord can cause paralysis.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000