on one's feet

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

/ɑn wʌnz fit/
1phrase (عبارت)common

عبارت — سرِ پا

سرِ پاایستاده

در حالت ایستاده یا در حال راه رفتن بودن، نه نشسته یا خوابیده.

Standing or walking rather than sitting or lying down.

«تمام روز سرِ پا بوده‌ام.»

I've been on my feet all day.

«پرستار دوباره سرِ پا ایستاده است.»

The nurse is on her feet again.

2phrase (عبارت)common

عبارت — سرِ پا شدن

سرِ پا شدنبهبود یافتن

پس از بیماری یا سختی آن‌قدر بهبود یافتن که دوباره بتوان عادی زندگی کرد.

Recovered enough from illness or difficulty to function normally again.

«او ظرف یک هفته دوباره سرِ پا شد.»

She was on her feet within a week.

«کسب‌وکار دوباره جان گرفته است.»

The business is back on its feet.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000