spin one's wheels
/spɪn wʌnz wɪlz/
phrase (عبارت)common
عبارت — درجا زدن
درجا زدنبینتیجه تلاش کردن
با وجود تلاش، پیشرفتی نداشتن؛ گیر کردن یا بیتحرک بودن.
To make no progress despite effort; to be stuck or inactive.
«او دارد بینتیجه تلاش میکند تا آن مشکل را حل کند.»
“He’s been spinning his wheels trying to solve that problem.”
«احساس میکنم در این کار دارم درجا میزنم.»
“I feel like I’m spinning my wheels in this job.”