become independent

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

be·come in·de·pend·ent/bɪˈkʌm ˌɪndɪˈpendənt/
phrase (عبارت)common

عبارت — مستقل شدن

مستقل شدنروی پای خود ایستادن

بدون تکیه به دیگران زندگی کردن، کار کردن یا تصمیم گرفتن را آغاز کردن.

to start to live, work, or make decisions without relying on others

«بیشتر کودکان به‌تدریج مستقل می‌شوند.»

Most children become independent gradually.

«او بعد از پیدا کردن کار مستقل شد.»

She became independent after finding a job.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000