hold together
hold to·geth·er/hoʊld təˈɡɛðər/
1phrasal verb (فعل عبارتی)common
فعل عبارتی — از هم نپاشیدن
از هم نپاشیدنخود را حفظ کردن
در موقعیت دشوار، متحد یا از نظر عاطفی مسلط بر خود باقی ماندن.
To remain united or emotionally controlled in a difficult situation.
«خانواده پس از آن فقدان از هم نپاشید.»
“The family held together after the loss.”
«او تلاش کرد هنگام سخنرانی خود را حفظ کند.»
“She tried to hold together during the speech.”
2phrasal verb (فعل عبارتی)common
فعل عبارتی — سرهم نگه داشتن
سرهم نگه داشتنمتصل نگه داشتن
بخشها را به هم متصل نگه داشتن تا چیزی از هم نپاشد.
To keep parts joined so that something does not fall apart.
«چسب صندلی را سرهم نگه میدارد.»
“The glue holds the chair together.”
«این پیچها چارچوب را متصل نگه میدارند.»
“These bolts hold the frame together.”