become obvious
عبارت — آشکار شدن
آنقدر روشن شدن که دیدن، فهمیدن یا تشخیص دادنش آسان باشد.
To become easy to see, understand, or recognize.
«اشتباه بعداً آشکار شد.»
“The mistake became obvious later.”
«روشن شد که او خسته است.»
“It became obvious that he was tired.”
تفاوت با واژههای مشابه
خنثی است. وقتی یک واقعیت کمکم نمایان میشود میتواند جای این عبارت بیاید: a pattern emerged درست است، اما برای چیزی که از قبل کاملاً جلوی چشم است نه. برای کشف تدریجی به کار میرود.
Neutral. It can replace this phrase when a fact gradually appears: 'a pattern emerged' works, but not when something is already plainly visible. Use it for gradual discovery.
روزمره است. برای اطلاعات پنهان میتواند جای این عبارت بیاید: the truth surfaced درست است، اما برای یک واقعیت صرفاً دیداری کمتر مناسب است. وقتی چیز پنهانی آشکار میشود به کار میرود.
Everyday. It can replace this phrase for hidden information: 'the truth surfaced' works, but it is less suitable for a simple visual fact. Choose it when something concealed comes to light.